ناز ناز مامان الینا

فرشته کوچولوی مامان برات بهترینا رو آرزو میکنم تمام مشکلات و سختی هارو فقط بخاطر وجود پاکت به جون میخرم بمون گلم همیشه

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

عکسهی الینا

سلام سلام اومدم خوش اومدم با دست پر اومدم با عکسهای خوشگل از الینا تو ١٠ ماهگی تا ١٢ ماهگی اومدم قول داده بودم به قولمم عمل کردم بریم سراغ اولین عکس از الینا تو ١٠ ماهگی در شهرستان مهاباد خونه عمو برای عروسی پسر عمه ام رفته بودیم راست الینا چپ نوه عموم شبیه هم افتادن

اینجا الینا تو مهاباد بهش بد جوری سرما خورده بود از چشاش مشخصه برا اینکه زیاد گریه میکرد باباش بردش جلوی در تا با بچه ها بازی کنه آخه عاشق بچه هاست همینطور ماشین بابا خاطره بدی برامون گذاشت یادم میاد تو مهاباد که رفتیم عروسی و گشت گذار الینا شبو تا صبح نخوابید و فقط ناله میکرد دیگه همه کلافه شده بودن با امید بردیمشس بیرون و خیابونای خلوتو چراغونیها حال منو باباشو والینا رو جا آورد تو ماشین میخوابید ولی وقتی مکیرفتیم خونه و میزاشتیمش سر جاش دوباره جیغ مکافاتی بود که نگین سفر دو روزه زهر مارمون شد

 

اینجا در حال تفتیشه میز تلوزیونه هر جا بریم اول از همه میره سراغ میز تلوزیون اینجا الینا نزدیکای ١١ ماهگیش بود تو خونه عمه جونش

نمونه دیگه ای از تفتیشش تو خونه خودمون

اینم دختر گلم تو ١١ ماهگی پیش به سوی خونه مامان جون از شدت گرما پیشونیش خیس شده تو گرما همیشه یه چششو میبدنه ملاحظه کنید

دخترم تو ١١ ماهگی خوب وزن گرفته بود اما نمیدونم چرا دوباره لاغر شد به هر حال من که سر در نمیارم

پشه های بد دخترمو خوردن رو صورتش مشخصه میبینین چقدر خندهدار میشه با چش بسته

پیش به سوی تولد پسر خاله احسان تاریخ ٨ مرداد خودمو خوشگل کردم اما اونقدر قبل تولد گریه کردم مامانم کلافه شد عوضش تو تولد کلی کیف کردم فقط نمیدونم چرا وقتی فشفشه ها روشن شدن من ترسیدمو مجلسو گذاشتم رو سرم مامانی سرش مشغول بود نتونست از خود تولد عکس بندازه بس که تو وسط حرکات موضون نشون میداد

اینجا دارم سیب زمینی سرخ کرده میخورم آخه من خیلی دوست دارم

فعلا تا اینجا کافیه ولی تو پست بعدی براتون عکسهای خصوصی میفرستم رمزشم برا دوست جون جونیام خصوصی میزارم امیدوارم خوشتون اومده باشه البته عکس خوشگلا همراه مامان انداختم اونم موند تو پست بعدی فعلا بای

 

 

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

من و دخترم برگشتیم

سلام به همگی حالا دیگه معلوم شد که اگه من نباشم خبری از دوستامو نظراتشونم نیست آخرین بار که اومدم همون 13 پیغامو برام گذاشته بودین نمیدونستم که اینقدر زود فراموش میشم ولی شما دوستان تک تکتون تو یادو خاطرم بودین همش دعا میکردم که این وضعیت زودی تموم بشه من برگردم پیشتون و از اوضاع و احوالتون خبردار شم الحمدلله همتون خوبین کوچولوهاتونم خوبن خدا رو شکر انشالله که همیشه سلامتیتون خوشیهاتون پا برجا باشه و اما بریم سراغ خودمو اتفاقات این چند وقت که چرا نبودم و چرا نتونستم حتی بیامو تولد یک سالگی دخترمو واولین تولدشو بهش تبریک بگم نیست که از شماها هم تبریک زیاد شنیدم حالا وقت گلایه نیست

علت اصلی نبودنم قطعی اینترنت اداره بود تو این دو ماه چندتا مهندس اومدنو سر زدن ولی انگار نه انگار آخر سرم مجبور شدن سیستمو عوض کنن و من الان صاحب یه کامپیوتر تازه شدم اما چه فایده ایکاش با همون کامپیوتر قدیمی میموندم در عوض وبلاگ الینا رو بروز میکردم هر چند تولدی برای دخترم نگرفتم تا بیامو ازش عکسو نمیدونم کادوهای اطرافیان و بزارم ولی حداقل میتونستم از پیشرفت روزانه دخترم براتون بگم

الینا الان حدودا یک سالو یک ماهو دو روزه هستش اما هنوز داره چهار دستو پا میره و موفق نشده راه بره بس که ترسو تشریف داره جرعت نمیکنه دستشو ول کنه من بی صبرانه منتظر اولین قدماتم دخملم اگه ببینین چقدر بزرگ و خانوم شده خیلی فرق کرده با آخرین عکسی که ازش گذاشتم الان که مقایسه میکنم میبینم خوشگلترو بزرگتر شده از دیروز میتونه خودش وایسته ولی از ترس زانوهاش میلرزه یواش میشینه میدونم که دیر راه میافته اما هوشش الحمدالله خیلی خوبه خیلی چیزا رو درک میکنه مثلا اگه روش داد بزنی یا جایی دعوا ببینه حتی تو تلوزیون از خودش عکس العمل نشون میده با اینکه جایی دعوا ندیده ولی بازم میفهمه و گریه میکنه دست میزنه میرقسه بوس میفرسته چند تا هم کلمه به کار میبره مثل (آبا:همن آب یا ابو:الو یا مام:مامان نم نم :یعنی غذا یا خوراکی بابا که تکه کلامشه اه اه :همراه با زدن اونم منه بیچاره رو قاقا میگه ) وقتی گوشیرو میدی دستش اولش با صدای کلفت میگه ابو یا ادو بعدشم بابو بی بی بوم ها هوو ادو و خلاصه هر چی بلده اونقدر میخندیم بهش بعدشم نوبتی میچلونیمش یه مدت بود اشتهاش خیلی خوب شده بود هر چی میدادم سیر نمیشد خیلی خوشحال بودم در عرض یه ماه یه کیلو اضافه کرده بود اما دوباره کم اشتها شد الحمدلله از اول تا الان آزمایشاش هیچکدوم عفونت نشون ندادن علت کم خوریشم از خودشه برا همون دیگه نگران نیستم برای وزن یک سالگی که بردمش ٩ کیلو ٨٠٠ گرم بود الان نمیدونم چند کیلو شده هوا خیلی سرده با اینکه ازش مراقبت کردم ولی بازم سرماخورد اما نه شدید زیاد بهش دارو نمیدم میخوام سیستم دفاعی بدنش قویتر بشه من که خودم از همون اول زیاد دارو مصرف نمیکردم برا همون سرماخوردگی هام زود رفع میشه

امید دیگه نمیره تهران دوری از منو الینا رو تحمل نمیکنه منم راضی نیستم بره عوضش الن تو تبریز کار میکنه و راضی هستش هم بخاطر اینکه هم زبوناشن و هم انکه تبریزی ها آدمای خونگرمو مهربونی هستن از همه مهمتر زرنگم هستن خیلی اسرار داره بریم تبریز ولی من نمیتونم کارمو خانوادمو ول کنم و برم تبریز هرچند شهر بزرگ و قشنگیه حتی ماه عسل از طرف دانشگاه با تبریزیها رفتیم مشهد یادش بخیر چیزی که نظر منو به خودش جلب کرده بود توجه بیش از حد خانوما به همسراشون بود برعکس ما زنای تبریزی خیلی به همسراشون ارزش میزارنو مثل یه بچه نازشونو میکشن با اینکه همه ذوجا هنوز نامزد بودن عوض اینکه مرداشون بهشون توجه کنن این زنا بودن که هر چی از دستشون بر میومد برای شوهراشون انجام میدادن برام خیلی جالب بود خیلی هم آدمای صمصمص هستن ما با خیلی ها دوست شدیم و تنها غریبه ما بودیم همچنین از همشونم بزرگتر ما بودیم هیچوقت یادم نمیره خیلی خوش گذشت جا داره از رهبر بزرگمون بخاطر این امکانی که برامون فراهم کرده بود تشکر کنم منظورم بعد از این گفته ها به این بود با اینکه اینقدر خونگرمن ولی برام دوری از شهرم خیلی سخته و ترجیح میدم زندگیم به همین روش پیش بره قول دادم که بدون عکس الینا براش چیزی ننویسم و حتی عکساشم آماده کردم ولی نمیدونم چرا رم ریدرم و کامپیوتر نمیخونه باید یکی دیگه بیارم ولی قول میدم بزودی الینا رو ببینین منتظر نظراتتون هستم اینم آخرین اخبار از زندگی من بای تا بعد 

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

سلامی داغ مثل گرمای تابستون با گرمازدگی های مداوم که سراغ منو کوچولوم میاد خیلی دلم میخواد از عکسهای الینا تو وبلاگش بزارم ولی چه کنم دستم تنگه بیشتر خودم تنبلی میکنم ازش عکس نمیگیرم با این مشغله کاری که دارم فقط بعد از رسیدن به خونه دلم میخواد دراز بکشم یه کم به کمر درد گرفته ام استراحت بدم و بیشتر با الینا بازی کنم از بازی کردن با الینا خسته نمیشم بس که شیرینه دیگه یواش یواش خیلی چیزا رو درک میکنه وقتی عصبانی میشی یا به روش میخندی زودی عکس العمل نشون میده اک کردن رو هم یاد گرفته و کلی منو مامان جونشو اک میکنه یا از مو میکشه یا سیلی میزنه بد تر از همه چنگ میزنه خودشم کلی کیف میکنه خانوم گل من یه روزه یاد گرفته از پله میره بالا از لبه وسایل میگیره و بلند میشه مخصوصا لبه پنجره آخه تخت خوابمون نزدیک پنجره هستش بعد الینا نشسته دستش به لبه پنجره میرسه دیروز اولین بار اونقدر تلاش کرد تا خودش وایستاد اونقدر ذوق کرده بود فقط جیغ میکشید منه بیچاره هم که مثلا خانومو برده بودم بخوابونم دیگه این کارو که یاد گرفته بود خواب از کلش پریده بود برعکس من که چشام باز نمیشد عوضش کلی هم میخندیدم الینا دو روز پیش بد جوری تب کرده بود داشت میسوخت با لباس خونه بردمش دکتر اونقدر گریه کردم بهش آمپول زدن طفلکی خیلی وقته مریض نشده بود اصلا حال نداشت تا چند ساعت بعد حالش خوب شد و کلی شیرو غذا خورد فقط هم شیطونی میکرد اخ که چقدر دوسش دارم جیگرمه

بابایی هنوز تشریف نیاوردن والان تقریبا حدود یه دو ماهی میشه که رفته معلومم نیست کی میاد پروژه تو گیره خدا بهش صبر بده تو این گرما میگه زود زود گرما زده میشه ولی چه میشه کرد بهم میگه بعضی موقعها دلم تنگ میشه ولی وقتی به الینا و آیندش فکر میکنم صبرم بیشتر میشه امیدم میگه تمام دارو ندارم تو و دخترمی دخترشو خیلی دوست داره تلفنی که حرف میزنن دخترم پرواز میکنه همچین برا بابش آواز میخونه جیغ میکشه که دلم میگیره میدونم اونطرف امید دلش لک میزنه دخترشو ببینه اولاد انسان یه چیز دیگست براش آدم جونشم میده امید اگه بیادو ببینه دخترش چقدر بزرگ و خوشگل شده ماشالله که دل همه رو میبره جدی میگم هر جا میرم همه چششون رو الیناست و دلشون میخواد بغلش کنن من دلم زیاد نا پاک نیست هیچوقت براش اسفند دود نمیکنم اما امان از عروسمون زودی برا دخترش دعا میخونه و فوت میکنه رو صورت خودشو دخترش راستی از ستایش براتون نگفتم یه دختر تپل مپلی از نژاد زاپونی ها شده نیست از بس بابام فیلم سوسانو رو میدیدو دوسش داشت الان نوش شده سوسانو اینقدرم شیطونه که نگو اصلا یه جا بند نمیشه دختر من خیلی خانومتره ولی اونم تازگی ها بد آموز شده اداهای ستایشو در میاره دیگه براتون بگم الینا یاد گرفته و میره کشوهای ام دی اف کابینتو که راحت باز میشنو باز میکه و شروع میکنه به تخلیه کردن وسایلا اینقدرم ذوق میکنه دلم میخواد از اون صحنه عکس بندازم ولی چه کنم که نمیشه از این دوربین دیجیتالیها باید بگیرم خوب حسودیم میشه همتون چند تا چند تا عکس میزارین اونوقت الینای من هنوز چند ماهه عکس نداره الینا چند روز دیگه وارد 11 ماهگیش میشه بعد اونم یه سالگی ولی فکر نکنم براش تولد بگیریم امسال چون از فامیلامون فوت کردن امکانش نیست عوضش سال بعد که درکشم بیشتر میشه تولد هم برا خودش هم برا من خوش میگذره خدا جون چه زود یه سال گذشت انگار همین دیروز بود که الینا تو شکمم هنوز لگد میزد مامانشو از پا مینداخت چقدر روزای سختی بود همش میگفتم دخترم چه شکلیه الان که نیگاش میکنم میگم این کاره منه دختر منه باورم نمیشه چقدر نازه خدا رو شکر میکنم بخاطر این نعمتی که بهم داده و همیشه میگم الینا

تا تو رو دارم غم ندارم

خوب دیگه تا روز بعدو خاطرات بعدی بای دوستای گلم

پینوشت : راستی طرح وبلاگشو عوض کردم چون بهم ریخته بود در اولین وقت یه طرح خوشگلو دخترونشو براتون میزارمبازم بای

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

 

سلام عزیز جونجونیام خوبین ممنون که همیشه به فکرمین راستش من به حدی گرفتار بودم که حتی شبا نمیدونستم الینا رو چطور میخوابوندمو خودم کی میخوابیدم البته اگه الانم دارم فعل گذشته به کار میبرم اینطوریام نیست هنوز هنوزا تو همین حالو هوا خواهم بود یه فرصت کوچولو گیر آوردمو اومدم براتون بنویسم در کل درد و دل کنم که این چند وقته چه به سر آبجیتون اومده فکر کنم کوچیکترین عضوتون منم تو اداره هم همینطور کوچیکترین عضو خودمم اما به قول رئیسمون از سنم بیشتر میدونم یکی از دوستا تو نظراتش نوشته من خیلی احساسی هستم و به دلم رجوع میکنم خوب اینم یه نظر ولی تو جواب دوست عزیز بگم که درست من احساسی هستم اینم بخاطر طبیعت منه چون یه زنم ولی در مورد کارم اصلا احساسی عمل نمیکنم فقط تو نوشته هام یه خورده ظریف کاری بکار میبرم که دیگه خواننده نگه اوهو چه خبره هیچ کسی نمیتونه شرایط منو درک کنه چند روز پیش دوباره یکی از همین ابلیسا اومده بود اینجا بخاطر اینکه شبکه بانکیمون قطع بود من نتونستم کارشو راه بندازم با زبون خوش بهش گفتم برین بعدا بیایین اما چشتون روز بد نبینه هر چی از دهنش در اومد بارم کرد که تو حقه بازی اینجا مفت خوری تنبلی میکنی اگه نمیتونی برسی یکی دیگرو بزارن جات خلاصه از این حرفا و در آخرم قبض گازشو پرت کرد جلومو گفت وظیفتو انجام بده شما بودین چطوری میشدین مگه من کیم چرا به اندازه یه خانوم برام ارزش نمیزارن دیگه خسته شدم با چشم پر زنگ زدم اداره و به رئیس هر چی بود گفتم بیچاره دلش کباب شد گفت الان با یه اکیپ میاییم اونجا ببینیم جماعت چی از جونت میخوان

(نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من یه شخصیت شوخ و صمیمی دارم و تقریبا مهربون و ساده )اینارو گفتم تا بدونین من اهل دعوا نیستم خلاصه اومدن و از شورای روستای محل کارم دعوت کردن تا یه جلسه تشکیل بشه تا اومدن نه گذاشتن نه برداشتن گفتن ما پست بانک نمیخواهیم این خانوم را بندازین بیرون بیچاره رئیس میگفت تو مسجد به روستاییها بگین که اگه شبکه خراب میشه مقصر این خانوم نیست ما هم قطع میشیم این خانوم برای شما خیلی زحمت میکشه نباید سخت بگیرین که دیدیم از اون ور اونیکی دهیار روستا برگشت گفت خانوم تو خیلی پر رو شدی منو میگیتعجب حالا دیگه بی خیال نمیخوام از اونا چیزی بگم بریم سراغ الینا

دیروز این متنها رو نوشتم که بفرستم فرصت نشد تکمیلش کنم بعدشم ذخیرشم نکرده بودم برا همون حال چندانی ندارم توضیح اضافه بدم

الینا الان صاحب ۶ تا دندون شده شیطونو شیرین هر چی بگم کم گفتم اینقدر که ناز میکنه بلاچه از الان ناز کردنم یاد گرفته به راحتی میشینه البته این نشستن مال یه ماه پیشه فرصت نبود بنویسم بعدشم از لباس آدم میگیره وبلند میشه فکر کنم قضیه اینکه یه بچه اگه چهار دستو پا نره زودتر راه میره درست باشه بردمش بهداشت ٣٠٠ گرم وزن اضافه کرده بود یعنی ٨۶٠٠ گرم بود گفتن وضع جسمیش خوبه نگران نباشم  کمبود وزنش بخاطر دندوناشه چون داره تند تند در میاره همبازیش ستایش کوچولوی عمه هستش فقط بعد از ۵ دقیقه از موهای همدیگه میگیرن و ولکنم نیستن زودی دعوا میکنن خیلی علاقه پیدا کرده به در در و فقط میگه د د یعنی بریم بیرون منو با مانتو یا چادر میبینه یه گریه راه میندازه که الانه هلاک بشه برای همون با سرعت تمام حاظر میشمو هر روز خانومو ٢ ساعت بیرون میگردنوم علاقه زیادی به کالسکش داره وقتی سوارش میشه نن نن میکنه اونم از من یاد گرفته دیگه بگم براتون که میمیره برای مامانم و بابام چون اونارو اکثرا میبینه برا همون خیلی عادت کرده بهشون موندم اگه امید اومد چطور میخوام ببرمش خونه خودمون چون چند وقت پیش رفتیم خونه خودمو پدر شوهرم اونقدر گریه کرد که نگو تا رفتم خونه مامان ذوق کرد و آروم شد امید میگه الناز فکر میکنی الینا منو فراموش کرده خیلی دلم براش میگیره منم میگم نه الینا دختر خون گرمیه همه رو دوست داره بیای میبینی چقدر دختر خانوم و بزرگی شده خیلی بده که امید شاهد شیرین کاریا و رشد دخترش نیست قسمت اینه که ما از هم دوز باشیم مثل خیلیا همه تعجب میکنن از شرایط زندگیم میگن تو هم پاشو برو پیش امید ولی من نمیتونم تو تهران بمونم همه زندگیم اینجاست من شهرمونو دوست دارم

راستی یه چیزی نمیشه بهم بگین چرا الینا و ستایش و چند تا از بچه های دیگه که دیدمو پرسیدم الان علاقه ای به خوردن غذا ندارن من تعجب میکنم نکنه بچه های زمونه فرق کردن چون همشون مثل دختر من کم غذا شدن زیاد به الینا فشار نمیارم الان دیگه بی خیال غذا خوردنش شدم چون میبینم الحمدالله رشدش خوبه و دختر باهوشو زرنگیه همه چیز به لطف خدا درست میشه برای منو دخترمو زندگیم دعا کنین دوستتون دارم وپیشا پیش روز پدرو به شما باباهای مهربون مخصوصا همسر خوبم امید برای اولین بار تبریک میگم انشالله که سایه شما همیشه بالا سر فرزندا و خانوادتون باشهببخشید اگه نمیتون چیزایی بنویسم که شادتون کنه برای ایکه سرنوشت من اینه ناراضی نیستم الحمدلله از ما بدتراشم هست خدا را شکر میکنم بخاطر اینکه پدر مادر مهربانی دارم که همیشه تکیه گاهم بودنو هستن تو این دنیا نداشتن همدمو کسو کار خیلی سخته تنهایی خاص خداست و خدا بازم مارو داره ما هم خدا رو برا همون قرصو محکم نشستمو زندگیمو میکنم و ناشکری نمیکنم خدا جون برای هر چی دادی و ندادی هزاران مرتبه شکر بابای

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

گرمای تابستون

سلام دوستای خوبو غمگین من البته بعضی هاتون

ساناز جون موندم تو این چند ماهه چی به سرت اومده که اینقدر غمگینی دیگه وبلاگت مثل اولا نیست بی حوصله مینویسی دلم میگیره البته منم دست کمی ازت ندارم همشم میدونم بخاطر دوری از شوهرامونه ولی چه میشه کرد به قوله ما ترکا (چوره داش آلتیندا تاپماخ چتیندی)

روزا برام خیلی سخت میگذره البته مشغولیت زیاد دارم فقط فکر الینا اذییتم میکنه دختر من خیلی شلوغه بهتره بگم خیلی بیتابه شایدم بخاطر دندوناش باشه آخه ٣ تاشو داره با هم در میاره لطفا اگه راهی بلدین که بتونم از این درد لعنتی راحتش کنم بهم بگین بلاخره همتون از من جلوتر مادر شدین تجربتون بیشتره

گرمای شدیدیه این چند روزه دیگه شدت گرما جوریه که آدم احساس میکنه توی تنوره منه بیچاره که مسیر خونه تا اداره درازه و باید صبح پیاده برم مسیر تاکسی بعد محل کار تازه اونموقع بازم خنکه ولی امان از ساعت ٣ کی میره اینهمه رارو دنبال یه تیکه سایه میگردم که برم زیرشو از این آفتاب لعنتی راحت بشم فقط یه چیزی براتون از مسیر خونه تا اداره بگم من تو یه روستای نزدیک شهرمون مشغول به کارم حدود ۶ ساله زیادم ناراضی نیستم چرا چون بین راه پره از هکتارها باغ اونم باغ سیب با درختایی که نزدیک جاده باریک هستن کلی حال میده بیشتر فصل بهارو پاییزشو دوست دارم البته زمستونام خیلی قشنگه اگه برف بباره روی شاخه ها پر میشه از برف جادشم سفید سفید اونقدر که چش آدمو میزنه یادم میاد اولین سالی که اومدم اینجا تو مسیرش دهنم باز مونده بود از اینهمه قشنگی نکنه اینجا بهشته ولی نه بهشت نیشت بهشت پر از ادمای خوبه مردمای اینجا مثل گرگ میمونن به غریبه ها رو نمیدن منه بیچاره ازوقتی که اینجا شروع به کار کردم اعصابم ضعیف شد روز به روزم ضعیفتر میشه دیروز با یکی از مشتری ها درگیر شدم ولکن نبود خدا میدونه من گناه نداشتم پولشو گم کرده بود به من میگفت تو ازم دزدیدی خدا رو خوش میاد اینهمه زحمت بکش براشون آخر سر اینم جواب من خیلی دلم گرفت تا دلتون بخواد گریه کردم به بختم به شانسم چرا من چرا همکارای دیگم تو روستاهای دیگه راحت کارشونو میکنن کسی هم بهشون گیر نمیده اینجا از یه علف بچه گرفته تا پیرو مهمتر از همه شوراهاشون باهام درگیرن همشم بخاطر اینکه من اهل این روستا نیست آخه لامصبا من همدینو همزبونتونم خوب بود یه ترکو میزاشتن اینجا هیچ زبونتونم بلد نبود (آخه من از طرف پدرم کردم کردی بلدم) به خدا خسته شدم آگه این فشار اقتصادی نبود یه ثانیه هم اینجا نمیموندم پیش آدمای بی فرهنگ کسی هم منو درک نمیکنه با هر زبونی با هر روشی که تونستم پیش رفتم ولی نشد هر کدومشون یه حالو هوایی دارن نمیدونم با کدوم آهنگشون برقصم خدایا چی میشد یه جای دیگه برام کار درست میشد میرفتم از این خراب شده که ظاهرش بهشته توشم پره از ابلیسا خون خوار راحت میشدم  دیروز به امید زنگ زدم تمام مشکلاتو گفتم خیلی ناراحت شد بهم یه هفته فرصت داد تا مشکلات اینجا رو حل کنم در غیر صورت قید کار کردن و بزنم اما دلم نمیاد من اینجا خیلی زحمت کشیدم

کلاسای آرایشگری خوب پیش میره منم که از اول هنرمند بودم بزار یه خورده هم از خودم تعریف کنم برا همون راحت همه چیز رو یاد میگیرم این کلاسا خیلی روحیمو عوض کرده اعتماد به نفسم بالا رفته ولی خستگی زیاد داره از یه طرفم فکرم میمونه پیش الینا خدا مادرم رو نگه داره اگه اون نبود نمیتونستم پیشرفت کنم الینا دیگه منو نمیشناسه شاید به عنوان یه خواهر بدونه کلمه مامانو دیگه یوواش یواش داره میگه اونم به کی به مامانم فکر کنم آرزوی مادر شنیدن رو باید با خودم ببرمش تو گور ولی الحق که مادر واقعیش مامان عزیزمه خدایا بهش طول عمرو سلامتی بده

الان که دارم براتون مینوسم این متنو در طول چند روزه که دارم خرد خرد مینویسم چون خیلی درگیر کارم رومم سیاه که از عکسهای الینا چیزی دستم نیست تا دخمل خوشگلمو نشونتون بدم از بس ماهه فداش شم دیگه اینبار قول میدم اگه گوشیم درست شد تند تند براتون عکسشو بزارم شرایط جور نیست برام دعا کنین بد جوری دلم گرفته دلم هوای امیدمو کرده این دوری کی تموم میشه خدایا کارای امیدو درستش کن تا بیاد یه سر به منو دخترم بزنه تنها امید بود که نازمو میکشید الان کسی تحویلم نمیگیره فقط کارو کار امید عشق زندگیم دوستت دارم

خوب دیگه حوصله روتوش کاری هم ندارم به بزرگی خودتون ببخشید روی ماه کوچولوهاتونو میبوسم نظر یادتون نره اگه غلط املایی دیدید موردی نداره پیش میاد بابای

  
نویسنده : الناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

 

سلام دوستای خوبم

من اومدم بعد از یه مدت طولانی با کلی حرف که نمیدونم از کجا و کدومشون شروع کنم اول بریم سراغ خودم

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و تاییدیه گرفتن از مامانم تصمیم گرفتم برم دوره آرایشگری و حرفه مورد علاقم رو ادامه بدم هنوز کلاسا شروع نشده ولی خیالم از بابت الینا راحته چون مامان گفته نگهش میداره بعدشم بگم از امید و زندگیمون همسری عازم شهر غربت شد برای اینکه در اونجا کار کنه و بتونه جواب خرجی الینا و زندگیمونو بده آخه من نمیدونم چرا تو شهر خودمون براش کار پیدا نشد شایدم فرهنگ جماعت اینجا با کار و رشته امید سازگار نبود الان حدود ٢ هفته میشه که رفته تهران ولی در این میان دو بارم برگشته خونه برای انجام کارهای عقب افتادش در شهرمون الان دیگه تهرانه و هر لحظه دلش بیشتر برای منو الینا تنگ میشه خداییش خیلی سخته آدم نتونه بچشو حتی یه روزم ببینه ولی به قول خودش برای الینا پول لازمه آینده لازمه فقط قربونت بشم فدات بشم که نمیشه کاری که گیر اورده به گفته خودش هم آسونه هم درامدش خوبه انشالله که هیچ وقت پشیمون برنگردی شوشو جون

قابل توجه دوست جونیای خوبم ساناز جون و اونایی رو که میشناسم و اکثرا از همسراشون دور هستن منم به جمعتون پیوستم و الان درک میکنم که چقدر سخته این دوری لعنتی

جدیدترینای الینا

درست در تاریخ ٨٩.٣.۴ ساعت ٨ بعد از ظهر الینا برای اولین بار اولین کلمه را گفتن حالا به قول همه که بچه دختر بابایی میشه تحویل داشته باشین با وضوح تمام بابا گفتن که از اون روز تا الان مغز مارو خورده با این بابا گفتنش دختر مگه تو باباتو میبینی که بابا رو یاد گرفتی منم میخوام به منم مامان بگو شوخی کردم خیلی خوشحالم که دخترم باباشو دوست داره این اتفاقم زمانی افتاد که امید بعد از اولین سفرش برگشته بود خونه و الینا تا باباشو دید تو ماشین گفت بابا باورش سخته ولی این اثبات میکنه که بچه ها حسشون قویه و همه چیز رو درک میکنن برای مامان گفتنم هنوز زوده فقط حرف م را در زبانش تلفظ میکنه حالا بگذریم در مورد چهار دستو پا رفتن الینا بگم که همون موقع که اومدم و از الینا و تنبلیش گلایه کردم دختر گلم دلش نیومد مامانشو اذییت کنه برای همون شروع به سینه خیز رفتن کرد و به وسایلی که میخواست با این روش میرسید درست مثل یه سرباز الانم که یه حالت چهار دستو پا میشه ولی نمیتونه جلو بره پیشرفتش در سینه خیز خیلی بهتر شده الحمدلله که همه چیز خوب پیش میره الینا سومین دندونشم همون بعد از دندون دوم دراورد الان چند روزه که دوباره وضع اشتها و جسمش خوب نیست فکر کنم داره دندون در میاره همیشه وقتی میخواد دندون دربیاره همینجوری بیتاب میشه وقتی میزاریش رو بغلت عاشق ایستادنه مامان همیشه به اوپن آپزخونه تکیه میده الینا هم دوست داره گلای بالای اوپنو دستکاری کنه برای همون ار روی بدن مامان مثل اینکه داره از نردبون میره بالا تا آخرین نقطه میره یعنی حتی از صورت مامانم استفاده میکنه مامانو خوردو خمیر میکنه خیلی با مزه میشه ما که میخوایم قورتش بدیم ماشالله دخترم روز به روز خوشگلتر میشه چند روز پیش رفتم براش کلی سنجاق سر خریده بودم یه مغازه تازگیا باز شده که فقط از اینجور چیزا میفروشه من که اونجا رو دیدم از شدت ذوق بدتر از الینا میپریدم اینورو اونور تا براش بهترینا رو انتخاب کنم بخاطر گرم شدن هوا براش چند دست لباس تابستونی خوشگل خریدم که توش مثل یه عروسک میشه خدا تازه دارم لذت دختر دار شدن و میچشم دامن کوتاه سنجاق سر اخ که چقدر عاشق دختر کوچولو بودم

اندر حکایات قومم شوهری

پدر شوهرم آخر سر زنشو آورد خونه و ما جهازاشو براش چیدیم الحق که وسایل شیکی آورده بود الان که حدود دو هفته هست که از اومدن پروین خانوم میگذره الحمدلله مشکل خاصی پیش نیومده خیلی قشنگ با هم کنار اومدن والحق که پروین خانوم زن مهربانیه فقط مشکل اینجاست که از من یه اتاق میخوان که من زاتا جام تنگ بود حالا چطور ازم انتظار دارن بهشون یه اتاق بدم مگه من چند تا اتاق دارم هی به این شوشو میگم بیا بریم بی خیال خونشون اونم میگه من که نیستم تو هم خونه مامانت اینا هستی دلت میاد مفت کرایه خونه بدیم بعضی موقعها حق میدم ولی نگران وسایلامم چطور همرو مثل انبار جمع کنم رو هم همش تقصیر برادر شوهر مجردمه اونه که هی مخ میزنه که من دلم میخواد یه اتاق مستقل داشته باشم اه بی خیال بازم اعصابمو خورد نکنم ممنون که تا الان پیشم بودین اتفاقات اخیر همینا بودن انشالله که این بار با دست پر میام و عکسهای جدید الینا با گل سراشو براتون میزارم تا بعد بای

پینوشت: الان مامان زنگ زد و دنبال شیشه شیر الینا میگشت که بنده رو سیاه چون تو دستام جا نبود شیشه را گذاشتم کیفم و الینا را دربغل همراه با کیف آوردم پایین که بعد از تحویل الینا به مامان از بس دیرم شده بود یادم رفت شیشه شیر رو بدم مامان الان نگاه میکنم میبینم تو کیفمه از شانس خوب یه شیشه شیر دیگه تو خونه هست وگرنه تا وقتی که من برگردم بچم گشنه میموند اینم عواقب مادر شاغل یه چیز دیگه یادم افتاد راستی الینا منو مامان خودش نمیدونه فکر کنم آرزوی مادر شنیدن رو به گور ببرم

پینوشت ٢: پیشا پیش روز مادر رو به همه تبریک میگم مخصوصا خودم که امثال مامانم شدم امید هر سال میگفت روز مادر گفتن روز زن که نه تو که مادر نیستی البته از روز شوخی ولی امثال دیگه قضیه فرق میکنه باید عوض الینا هم بنده را شرمنده کنه اما اون دوره از من چطور میخواد این کارو بکنه نمیدونم

دیگه بای بای

 

  
نویسنده : الناز ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد