سلام عزیز جونجونیام خوبین ممنون که همیشه به فکرمین راستش من به حدی گرفتار بودم که حتی شبا نمیدونستم الینا رو چطور میخوابوندمو خودم کی میخوابیدم البته اگه الانم دارم فعل گذشته به کار میبرم اینطوریام نیست هنوز هنوزا تو همین حالو هوا خواهم بود یه فرصت کوچولو گیر آوردمو اومدم براتون بنویسم در کل درد و دل کنم که این چند وقته چه به سر آبجیتون اومده فکر کنم کوچیکترین عضوتون منم تو اداره هم همینطور کوچیکترین عضو خودمم اما به قول رئیسمون از سنم بیشتر میدونم یکی از دوستا تو نظراتش نوشته من خیلی احساسی هستم و به دلم رجوع میکنم خوب اینم یه نظر ولی تو جواب دوست عزیز بگم که درست من احساسی هستم اینم بخاطر طبیعت منه چون یه زنم ولی در مورد کارم اصلا احساسی عمل نمیکنم فقط تو نوشته هام یه خورده ظریف کاری بکار میبرم که دیگه خواننده نگه اوهو چه خبره هیچ کسی نمیتونه شرایط منو درک کنه چند روز پیش دوباره یکی از همین ابلیسا اومده بود اینجا بخاطر اینکه شبکه بانکیمون قطع بود من نتونستم کارشو راه بندازم با زبون خوش بهش گفتم برین بعدا بیایین اما چشتون روز بد نبینه هر چی از دهنش در اومد بارم کرد که تو حقه بازی اینجا مفت خوری تنبلی میکنی اگه نمیتونی برسی یکی دیگرو بزارن جات خلاصه از این حرفا و در آخرم قبض گازشو پرت کرد جلومو گفت وظیفتو انجام بده شما بودین چطوری میشدین مگه من کیم چرا به اندازه یه خانوم برام ارزش نمیزارن دیگه خسته شدم با چشم پر زنگ زدم اداره و به رئیس هر چی بود گفتم بیچاره دلش کباب شد گفت الان با یه اکیپ میاییم اونجا ببینیم جماعت چی از جونت میخوان

(نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من یه شخصیت شوخ و صمیمی دارم و تقریبا مهربون و ساده )اینارو گفتم تا بدونین من اهل دعوا نیستم خلاصه اومدن و از شورای روستای محل کارم دعوت کردن تا یه جلسه تشکیل بشه تا اومدن نه گذاشتن نه برداشتن گفتن ما پست بانک نمیخواهیم این خانوم را بندازین بیرون بیچاره رئیس میگفت تو مسجد به روستاییها بگین که اگه شبکه خراب میشه مقصر این خانوم نیست ما هم قطع میشیم این خانوم برای شما خیلی زحمت میکشه نباید سخت بگیرین که دیدیم از اون ور اونیکی دهیار روستا برگشت گفت خانوم تو خیلی پر رو شدی منو میگیتعجب حالا دیگه بی خیال نمیخوام از اونا چیزی بگم بریم سراغ الینا

دیروز این متنها رو نوشتم که بفرستم فرصت نشد تکمیلش کنم بعدشم ذخیرشم نکرده بودم برا همون حال چندانی ندارم توضیح اضافه بدم

الینا الان صاحب ۶ تا دندون شده شیطونو شیرین هر چی بگم کم گفتم اینقدر که ناز میکنه بلاچه از الان ناز کردنم یاد گرفته به راحتی میشینه البته این نشستن مال یه ماه پیشه فرصت نبود بنویسم بعدشم از لباس آدم میگیره وبلند میشه فکر کنم قضیه اینکه یه بچه اگه چهار دستو پا نره زودتر راه میره درست باشه بردمش بهداشت ٣٠٠ گرم وزن اضافه کرده بود یعنی ٨۶٠٠ گرم بود گفتن وضع جسمیش خوبه نگران نباشم  کمبود وزنش بخاطر دندوناشه چون داره تند تند در میاره همبازیش ستایش کوچولوی عمه هستش فقط بعد از ۵ دقیقه از موهای همدیگه میگیرن و ولکنم نیستن زودی دعوا میکنن خیلی علاقه پیدا کرده به در در و فقط میگه د د یعنی بریم بیرون منو با مانتو یا چادر میبینه یه گریه راه میندازه که الانه هلاک بشه برای همون با سرعت تمام حاظر میشمو هر روز خانومو ٢ ساعت بیرون میگردنوم علاقه زیادی به کالسکش داره وقتی سوارش میشه نن نن میکنه اونم از من یاد گرفته دیگه بگم براتون که میمیره برای مامانم و بابام چون اونارو اکثرا میبینه برا همون خیلی عادت کرده بهشون موندم اگه امید اومد چطور میخوام ببرمش خونه خودمون چون چند وقت پیش رفتیم خونه خودمو پدر شوهرم اونقدر گریه کرد که نگو تا رفتم خونه مامان ذوق کرد و آروم شد امید میگه الناز فکر میکنی الینا منو فراموش کرده خیلی دلم براش میگیره منم میگم نه الینا دختر خون گرمیه همه رو دوست داره بیای میبینی چقدر دختر خانوم و بزرگی شده خیلی بده که امید شاهد شیرین کاریا و رشد دخترش نیست قسمت اینه که ما از هم دوز باشیم مثل خیلیا همه تعجب میکنن از شرایط زندگیم میگن تو هم پاشو برو پیش امید ولی من نمیتونم تو تهران بمونم همه زندگیم اینجاست من شهرمونو دوست دارم

راستی یه چیزی نمیشه بهم بگین چرا الینا و ستایش و چند تا از بچه های دیگه که دیدمو پرسیدم الان علاقه ای به خوردن غذا ندارن من تعجب میکنم نکنه بچه های زمونه فرق کردن چون همشون مثل دختر من کم غذا شدن زیاد به الینا فشار نمیارم الان دیگه بی خیال غذا خوردنش شدم چون میبینم الحمدالله رشدش خوبه و دختر باهوشو زرنگیه همه چیز به لطف خدا درست میشه برای منو دخترمو زندگیم دعا کنین دوستتون دارم وپیشا پیش روز پدرو به شما باباهای مهربون مخصوصا همسر خوبم امید برای اولین بار تبریک میگم انشالله که سایه شما همیشه بالا سر فرزندا و خانوادتون باشهببخشید اگه نمیتون چیزایی بنویسم که شادتون کنه برای ایکه سرنوشت من اینه ناراضی نیستم الحمدلله از ما بدتراشم هست خدا را شکر میکنم بخاطر اینکه پدر مادر مهربانی دارم که همیشه تکیه گاهم بودنو هستن تو این دنیا نداشتن همدمو کسو کار خیلی سخته تنهایی خاص خداست و خدا بازم مارو داره ما هم خدا رو برا همون قرصو محکم نشستمو زندگیمو میکنم و ناشکری نمیکنم خدا جون برای هر چی دادی و ندادی هزاران مرتبه شکر بابای

/ 5 نظر / 18 بازدید
آرش ...

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است سلام آبجی خانم خوبی؟ فقط اسممو گداشتم ببینم منو به جا میاری آبجی خانم؟ خاطراتتو خوندم پستی و بلندی های زندگی هم قشنگه هم دردناک بازم یادی ازم بکن اون روز خیلی خوشحال شدم قربونت بای

فرناز (مامان دینا)

سلام الناز جونم . تبریک میگم بالاخره این دخمل ما وزن زیاد کرد . رشدش که خوبه زیاد سر غذا خوردنش حرص نخور بذار بچه راحت باشه . در مورد کار هم فقط از خدا برات صبر میخوام که بتونی مشکلاتت رو تحمل کنی .

سوری مامان عسل

سلام الناز جون. خانومي خسته نباشي. راستش واقعا در محيط كار سختي گرفتار شدي خيلي ها هستن كه واقعا انگار مادرزاد خنگ و نفهم هستن البته دور از جون همه دوستان. من خودم اگه بيكار بشم خيلي بيشتر خسته مي شم تا اينكه مشغول كار باشم بيكاري بي حوصلگي مياره. راستي اليناي نازم چطوره؟ دندونهاش مبارك باشه عزيزم بهت كه گفتم منم، عسل من هيچ موقع چهار زانو راه نرفت اما خيلي زود راه افتاد. روي ماه دخملي رو ببوس[ماچ][بغل]

بهاره د

اول سلام اونقدر فحش میدی یادت میره یه سلام بدی باور کن هر روز یه جا در میاد میریم باورکن به جون الینا راست میگم امروزم خونه داییم مهمون بودیم یه روز خرید یگانه رو میارن یه روز خرید داماد رو میبریم یه روز جهاز رو میبریم میچینیم یه روز میریم خرید با یگانه میگه دوست دارم تو هم بیایی یه روز برا لباس خودم میرم بازار یه روز کفشو ..... راستی دعوتتون کن با معصومه میاین خواهرم تو و معصومه رو هم جز دعوتی ها گذاشته میایین با معصومه صحبت کن ببین اون چی میگه .... عروسیش دوم مرداده روز شنبه منتظر جوابتم راستی ماکویی استفا داد ؟ الینا رو ببوس از طرف من خانوم غر غر[کلافه]