فشرده ای از اتفاقات چند هفته

سلام سلام

اولا از همه عذر میخوام که نتونستم بیام و از خودم و الینا چیزی بگم بخاطر گرفتاری کاری و زندگی  دوما از الینای گلم معذرت میخوام که نتونستم به وقتش بیامو براش بنویسم از خاطرات شیرینش و صد البته از اذییتهای زیادی که به مامانش میده و مامانش با صبر و عشق مادرانش تحمل میکنه

خوب بگم علت تاخیرم چی بود درست بعد آخرین مطالبی که برای الینا نوشتم فشار کاری شدیدی روم بود جوری که اصلا فرصت سر خاروندن نداشتم و از یه طرفی هم مامانم اینا اساس کشی داشتنو نمیتونستن الینا رو نگه دارن عذاب وجدان از یه طرف که بیچاره مادرم باید تنهایی کار خونه انجام بده در حالی که دو تا دختر داره هم از یه طرفی بیشتر سستم میکرد مجبور شدم الینا رو با خودم بیارم سر کار که اونم با شرایط بدی مواجه شدم و عادتهای بد الینا اینجا هم منو ول نکرد جا برای خوابیدن نبود و الینا هم یه عادت داره باید خوابیده شیر بخوره با اینکه کالسکشو هم آورده بودم بازم توش بند نبود از یه طرفی سیل مشتری هم امان نمیداد و منه بدبخت که چقدر خجالت میکشیدم از این وضع دیگه زله شدم و رفتم اتاقو زدم زیر گریه به سرم زد که یه زنگ به آبجیم بزنم تا اون الینا رو نگه داره خدا رو شکر قبول کرد و من با سرعت پیش الهام رفتم و دست به دامانش که از الینا نگهداری کنه وگرنه من کارمو از دست میدم مرخصی نمیتونستم بگیرم چون کار منو کسه دیگه ای بلد نبود دیگه بگم براتون سیستم کامپیوترم درست کار نمیکرد و یه عالمه قبض دستم بود که داشت از مهلت پرداختش رد میشد میدونستم که اگه همچین بشه من باید جواب اینهمه مشتری رو بدم تا دیروقت اداره بودمو کارامو انجام دادم خسته و کوفته میرفتم و در کار خونه به مامان کمک میکردم الهام آبجیم هم از الینا نگهداری میکرد مشکل اینجا بود که روزا میرفت کلاس خیاطی و من تا ساعت ١٢ مجبور بودم الینا رو بیارم پیش خودم البته یه چیز هم بگم که امید هم پیشم بود ولی از شانس بد من اونقدر که جمعیت ریخته بود که ٢ نفر سهله به چند نفر نیاز بود تا همرو راه بندازن خلاصه اینکه اون روزام گذشت و مامان تقریبا جابه جا شد و منم تقریبا به کارم سرو سامون دادم الینا اذییتش روز به روز بیشتر میشه علتشو نمیتونم پیدا کنم دکترام چیزی نمیگن در مورد اشتهاش که دیگه زله شدم و اصلا طاقتم تموم شده دلم به حال دخترم میسوزه به قول یکی از آشناها شاید گرسنست که اینقدر اذییت میکنه اگه گرسنشه پس چرا غذا نمیخوره دیگه کم کم داره وارد ٩ ماهگی میشه ولی هنوز وزنش همچنان ثابته توکل به خدا وجودش سالم باشه دیگه کاری به اشتهاش ندارم

الینا خیلی تنبل شده هنوز بدون کمک بالش و یه تکیه گاه نمیتونه خودش مستقل بشینه چهار دستو پا هم که هنوز راه نیافتاده هر کی میبینه میگه این الان وقتشه همه جا رو بریزه به هم ولی کو اونقدر که بغلیه و جیغ جیغو آدم نمیتونه بزارتش زمین تا دستو پابزنه خدایا هزار مرتبه شکرت که همچین دختری دارم

واما اتفاق بزرگ دا دا دام

پدر شوهر گرامی اینجانب در آخر تصمیم به ازدواج گرفتن و صاحب خاونی جوان و زیبا شدن که همون اول فکر کردم تمام خیرش مال منه که زهی خیال باطل نیامده ما را در به در کرد بله شنوندگان گرامی من که فکر میکردم میاد و هر از گاهی به من هم کمک میکند و هر وقت کسی نبود الینا رو نگهداری میکند خانوم محترم دوشیزه گرامی پروین خانوم بله دوشیزه هستن دختر ۴۵ ساله ولی نشد که نشد تیرمون به هدف نخورد چون خانوم امر نموده اند که باید خانه بغلی تخلیه گردد تا اساسیه با ارزش خانوم بیاید و آنجا جا سازی شود باورتون میشه مثل دخترای جوون داره جهازیه میاره و چون خونه پدر شوهرم جا نیست باید منو امید ودخترم در به در بشیم تا اونا بیان جای ما تا حالا طعم مستاجر نشینی را نچشیده بودیم که اونم میچشیم بی انصافیه ولی چه میشه کرد امر از طرف قوم ظالمینه فعلا که درگیریم و امید به اصطلاح قهر کرده با همه اقوام من از اساس کشی خوشم نمیاد خدایا من چه گناهی کردم کهاز اول سال اینهمه فشار روحی و جسمی بر من وارد شد خدا آخرشو به خیر کنه

یه خبر دیگه اینکه الینا اولین دندونشو در آورد در تاریخ ٢٠ فروردین که بنده بخاطر فشار کاری نتونستم بیام و خبرشو بدم اما تاریخ گذاشته بودم دندونی هم که نتونستم براش بپزم کلا دختر من بیچاره است که صاحب مادری مثل من شده انشالله که بزرگ شد خودش منو قشنگ درک میکنه

این عکسو تو عید ازش گرفته بودم هنوز دندون نداشت اما میبینین که جای دندوناش سفید شدن

این عکسم گذاشتم که پست امروز با حال بشه بعد از اینهمه درد و دل تا بعد بای نظر یادتون نره

/ 6 نظر / 22 بازدید
سوری مامان عسل

سلام الناز جون. مي بينم كه تو هم خيلي فشار روحي و رواني رو تحمل مي كني راستش من هم همينطور هستم درگير مهد عسل و كم غذايي و كم خوابي اش هستم. خدا انشالله به اين كوچولوهاي نازمون سلامتي بده بقيه اش كه سختي هست نثار ما مامانها بشه. خيلي واسه خونه ناراحت شدم كه بايد به فكر اسباب كشي هم باشي. خدا به تو صبر بده و توان مضاعف كه بتوني اين مرحله رو پشت سر بذاري. روي ماه اين دخمل جيگر رو ببوس و دندون درآوردنش مباركش باشه[ماچ][بغل]

بهاره د

سلام الناز وای عجب خبر داغی دختر شاخ در اوردم پدر شوهر توهم نشست تا خوب خوب و اکبندشو تحویل گرفت راستی اون روز با ماشین بودیم رفتیم طرفهای خونه بابا ت اینها سه طبقه است خونشون یا دوطبقه اخه یه بهار خوابم بالا است گفتم اگه سه طبقه باشه بری اونجا فعلا بمونی تا جای خوب پیدا کنی بازم برا در به دریت متاسفم اینو بدون که هیچکی نمیتونه به عنوان نامادری خوب باشه حالا یا جای مادر ادم بیاد یا جای مادر شوهر چون من دارم میبینم دیگه ........ روی گل دخمل جون رو ببوس از طرف من [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

بابایی و مامانی رادین

سلام به الینای عزیزم و همچنین مامانی دلسوزشون ماشاالله چقدر بزرگ شده و خوشگل ... خدا حفظش کنه در مورد سایت برای آپلود عکس کاری که من کردم ایجاد یک وبلاگ توی سایت blogspot بود و چون اين سايت خودش امكان آپلود توي خودش داره من عكسهامو اونجا آپ ميكنم ولي آدرسش رو توي وبلاگ بلاگفا ميذارم .... موفق باشيد

فرناز

سلام مامان پر مشغله وای که تو چقدر استرس تحمل میکنی دختر خدا به دادت برسه . نمیتونی کارت رو عوض کنی تا به آرامش بیشتری برسی ؟؟

ناهید

هزار ماشاءالله به الینا برا خودش خانوم شده. عجیب اتفاقا تی رخ داده .جالب بودند.

ناهید

راستی راستی الناز الینا خیلی ماهه ها!! دختر هر چه مطالبتو میخونم بیشتر متعجب میشم .چه کارا ! بحق چیزای ندیده ونشنیده. چه ها میکنه پدر شوهرت . الناز دیگه راه برات تنگ شد. عجیبه والله.