سلام دوستای خوبم

من اومدم بعد از یه مدت طولانی با کلی حرف که نمیدونم از کجا و کدومشون شروع کنم اول بریم سراغ خودم

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و تاییدیه گرفتن از مامانم تصمیم گرفتم برم دوره آرایشگری و حرفه مورد علاقم رو ادامه بدم هنوز کلاسا شروع نشده ولی خیالم از بابت الینا راحته چون مامان گفته نگهش میداره بعدشم بگم از امید و زندگیمون همسری عازم شهر غربت شد برای اینکه در اونجا کار کنه و بتونه جواب خرجی الینا و زندگیمونو بده آخه من نمیدونم چرا تو شهر خودمون براش کار پیدا نشد شایدم فرهنگ جماعت اینجا با کار و رشته امید سازگار نبود الان حدود ٢ هفته میشه که رفته تهران ولی در این میان دو بارم برگشته خونه برای انجام کارهای عقب افتادش در شهرمون الان دیگه تهرانه و هر لحظه دلش بیشتر برای منو الینا تنگ میشه خداییش خیلی سخته آدم نتونه بچشو حتی یه روزم ببینه ولی به قول خودش برای الینا پول لازمه آینده لازمه فقط قربونت بشم فدات بشم که نمیشه کاری که گیر اورده به گفته خودش هم آسونه هم درامدش خوبه انشالله که هیچ وقت پشیمون برنگردی شوشو جون

قابل توجه دوست جونیای خوبم ساناز جون و اونایی رو که میشناسم و اکثرا از همسراشون دور هستن منم به جمعتون پیوستم و الان درک میکنم که چقدر سخته این دوری لعنتی

جدیدترینای الینا

درست در تاریخ ٨٩.٣.۴ ساعت ٨ بعد از ظهر الینا برای اولین بار اولین کلمه را گفتن حالا به قول همه که بچه دختر بابایی میشه تحویل داشته باشین با وضوح تمام بابا گفتن که از اون روز تا الان مغز مارو خورده با این بابا گفتنش دختر مگه تو باباتو میبینی که بابا رو یاد گرفتی منم میخوام به منم مامان بگو شوخی کردم خیلی خوشحالم که دخترم باباشو دوست داره این اتفاقم زمانی افتاد که امید بعد از اولین سفرش برگشته بود خونه و الینا تا باباشو دید تو ماشین گفت بابا باورش سخته ولی این اثبات میکنه که بچه ها حسشون قویه و همه چیز رو درک میکنن برای مامان گفتنم هنوز زوده فقط حرف م را در زبانش تلفظ میکنه حالا بگذریم در مورد چهار دستو پا رفتن الینا بگم که همون موقع که اومدم و از الینا و تنبلیش گلایه کردم دختر گلم دلش نیومد مامانشو اذییت کنه برای همون شروع به سینه خیز رفتن کرد و به وسایلی که میخواست با این روش میرسید درست مثل یه سرباز الانم که یه حالت چهار دستو پا میشه ولی نمیتونه جلو بره پیشرفتش در سینه خیز خیلی بهتر شده الحمدلله که همه چیز خوب پیش میره الینا سومین دندونشم همون بعد از دندون دوم دراورد الان چند روزه که دوباره وضع اشتها و جسمش خوب نیست فکر کنم داره دندون در میاره همیشه وقتی میخواد دندون دربیاره همینجوری بیتاب میشه وقتی میزاریش رو بغلت عاشق ایستادنه مامان همیشه به اوپن آپزخونه تکیه میده الینا هم دوست داره گلای بالای اوپنو دستکاری کنه برای همون ار روی بدن مامان مثل اینکه داره از نردبون میره بالا تا آخرین نقطه میره یعنی حتی از صورت مامانم استفاده میکنه مامانو خوردو خمیر میکنه خیلی با مزه میشه ما که میخوایم قورتش بدیم ماشالله دخترم روز به روز خوشگلتر میشه چند روز پیش رفتم براش کلی سنجاق سر خریده بودم یه مغازه تازگیا باز شده که فقط از اینجور چیزا میفروشه من که اونجا رو دیدم از شدت ذوق بدتر از الینا میپریدم اینورو اونور تا براش بهترینا رو انتخاب کنم بخاطر گرم شدن هوا براش چند دست لباس تابستونی خوشگل خریدم که توش مثل یه عروسک میشه خدا تازه دارم لذت دختر دار شدن و میچشم دامن کوتاه سنجاق سر اخ که چقدر عاشق دختر کوچولو بودم

اندر حکایات قومم شوهری

پدر شوهرم آخر سر زنشو آورد خونه و ما جهازاشو براش چیدیم الحق که وسایل شیکی آورده بود الان که حدود دو هفته هست که از اومدن پروین خانوم میگذره الحمدلله مشکل خاصی پیش نیومده خیلی قشنگ با هم کنار اومدن والحق که پروین خانوم زن مهربانیه فقط مشکل اینجاست که از من یه اتاق میخوان که من زاتا جام تنگ بود حالا چطور ازم انتظار دارن بهشون یه اتاق بدم مگه من چند تا اتاق دارم هی به این شوشو میگم بیا بریم بی خیال خونشون اونم میگه من که نیستم تو هم خونه مامانت اینا هستی دلت میاد مفت کرایه خونه بدیم بعضی موقعها حق میدم ولی نگران وسایلامم چطور همرو مثل انبار جمع کنم رو هم همش تقصیر برادر شوهر مجردمه اونه که هی مخ میزنه که من دلم میخواد یه اتاق مستقل داشته باشم اه بی خیال بازم اعصابمو خورد نکنم ممنون که تا الان پیشم بودین اتفاقات اخیر همینا بودن انشالله که این بار با دست پر میام و عکسهای جدید الینا با گل سراشو براتون میزارم تا بعد بای

پینوشت: الان مامان زنگ زد و دنبال شیشه شیر الینا میگشت که بنده رو سیاه چون تو دستام جا نبود شیشه را گذاشتم کیفم و الینا را دربغل همراه با کیف آوردم پایین که بعد از تحویل الینا به مامان از بس دیرم شده بود یادم رفت شیشه شیر رو بدم مامان الان نگاه میکنم میبینم تو کیفمه از شانس خوب یه شیشه شیر دیگه تو خونه هست وگرنه تا وقتی که من برگردم بچم گشنه میموند اینم عواقب مادر شاغل یه چیز دیگه یادم افتاد راستی الینا منو مامان خودش نمیدونه فکر کنم آرزوی مادر شنیدن رو به گور ببرم

پینوشت ٢: پیشا پیش روز مادر رو به همه تبریک میگم مخصوصا خودم که امثال مامانم شدم امید هر سال میگفت روز مادر گفتن روز زن که نه تو که مادر نیستی البته از روز شوخی ولی امثال دیگه قضیه فرق میکنه باید عوض الینا هم بنده را شرمنده کنه اما اون دوره از من چطور میخواد این کارو بکنه نمیدونم

دیگه بای بای

 

/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوری مامان عسل

سلام خانومي. تبريك ميگم كه دخترمون اولين كلمه رو هم ادا كرد راستش عسل هم نزديك به شش ماهگي اولين كلمه اي كه گفت بابا بود و من زود شماره سياوش رو گرفتم كه پشت تلفن بابا بگه دقيقا دو سه روز موند به عيد نوروز بود كه به سياوش گفتم اينم عيدي من به تو. به موقعش الينا هم تو رو مامان صدا مي كنه عسل از وقتي كه زبون درآورد تا الان تقريبا به من سوري ميگه ولي دو سه ماه گاهي وقتا مامان صدام مي كنه كه منو به آسمون مي رسونه. روي ماه دخملي رو ببوس روزت مبارك مامان خانومي[ماچ][بغل]

عارف

سلام الینا جونم اگه ممکنه عکس های جدید الینا جون را بگذارید ببینم صورتشون خوب شده یا نه؟ شاد و شادکام باشید پدر و مامان عزیز الیناجون

عارف

سلام الینا جونم اگه ممکنه عکس های جدید الینا جون را بگذارید ببینم صورتشون خوب شده یا نه؟ شاد و شادکام باشید پدر و مامان عزیز الیناجون

فرناز (مامان دینا)

سلام الناز جون . منم روز مادر البته با تاخیر بهت تبریک میگم در مورد کار شوشو هم حتما دیگه چاره ای نبوده که از هم دور شدین ایشالا زودتر برگرده پیشتون و از تنهایی دربیان[ماچ]

عارف

سلام الينا جون به روزم بدو بايا ببين

مامان الی

الناز خانم نیستی؟ ای بابا پس کو این عکسهای الینا کوچولو؟

عارف

سلام الینا جونم اگه امکان داره عکس های جدیدتو ببینیم شادو شادکام باشید

سارا

سلام الناز خانوم چطوری؟دخترت خوبه؟شوهرت چطوره؟ وبلاگت خیلی جالبه سعی کن همیشه بنویسی و به روزش کنی.موفق باشی عزیزم