حکایت این چند روز

سلام دوستان ممنون بابت اینکه بهم سر نمیزنین آخه بی انصافا این چند وقتو که نبودم بازدید کننده کم بوده این وبلاگ الیناست و من دوست ندارم وقتی بزرگ شد و این وبلاگو دید بگه چرا بازدید کننده کم بوده ..... بریم سراغ این چند روز و اتفاقاتی که پیش اومده راستش زندگی یکنواخت میگذره وکارای من اونقدر زیاد بوده که نتونستم تو وبلاگ الینا چیزی بنویسم بعد از فوت خاله ما کمی افسرده شدیم و محیط خونه خیلی دلگیر بوده مخصوصا که دو تا بچه با نق نقاشون کلی بیشتر مخ مارو دستکاری کردن من همیشه مریض و خسته با سر دردایی که واقعا اذییتم میکنه چشامم از بس که به مانیتور برای انجام کارهای اداری خیره شده ضعیف شده و هر روز باید بعد از رفتن به خونه درد بگیرن و فکر کنم تا آخر بازنشستگیم کور بشم از شدت سر درد میخوام این کارو بکنم

قابل توجه الینا دخترم درد دل یه مادر به فرزندش هر چند الان نمیفهمی ولی وقتی بزرگ شدی و تونستی خودت اینارو بخونی دوست دارم ازم قدردانی کنی اینارو میگم که الینا جون بدونی که چقدر برای در آوردن پول و ایجاد رفاه برای تو زحمت میکشم راستش الینا اگه بدونی که اصلا برا خودم زندگی نمیکنم این روزا خیلی خستمه نه تفریح نه استراحت الان که این مطالب و برات مینویسم چشام خیلی درد میکنه ولی چاره ای نیست روزا برام سخت میگذره مخصوصا که بعد از کار بدونی خبری از استراحت نیست آخه وقتی میرسم خونه باید به تو برسم تو که از الان به هیچ چیزی قانع نیستی باید ساععتها تو رو سر پا بگردونم باباتم که تا شب نیست بهم کمک کنه ولی الحق شبا اگه اون نبود از پا میافتادم اخه فدات بشم من نمیدونم چته چرا اینقدر نق میزنی من که نمیزارم جاییت درد بکنه اصلا راحت نیستی و داعما جیغ میزنی منه بیچاره به اندازه کافی سر درد دارم چرا تو گوشم داد میزنی مگه من چه گناهی کردم که تو باید اینقدر منو اذییت کنی باشه گلم من به اینم راضیم منتظر روزی هستم که تو بزرگ بشی و خستگی از تنم در بیاری نه اینکه خستم کنی این روزام میگذره بلاخره مادر شدن به این سادگی نیست و این دردسرارو داره منتها تو دیگه یه چیزه دیگهای من نمیدونم توی ناقلا از کی تیکه گرفتی نکنه کشیدی به دختر عمت خدا نکنه وگرنه کار من زاره عکس جدید از الینا در دسترس ندارم این بار یادم باشه براتون میزارم

راستی چند وقتیه الینا کم اشتها شده و من نگران بودم دیروز به بهداشت زنگ زدم و گفتم که الینا شیر کم میخوره نمیدونم چی کار کنم مسئولش گفت فردا برای وزن بیار تا ببینیم اگه وزنش کم باشه از 4 ماهگی بهش غذا بدیم منم که خیلی خوشحال میشدم اگه الینا به غذا بیفته و امروز صبح بردمش بهداشت تا مسئول وزن الینارو گرفت اینجوری شدتعجبو گفت خانوم بردار بچتو منو سر کار گذاشتی لطف کن از این به بعد بهش شیر کم بده دختر تو الان 8 کیلوی یعنی وزن یه بچه 6 ماهه مگه میخوای دیو پرورش بدی خلاصه من کلی ضایع شدم و دست از پا درازتر برگشتم خونه ولی راستش خوشحالم شدم که الینا وضعش خوبه و من الکی نگرانشم الینا اونجام هنر نمایی کرد و کلی جیغ کشید و من نتیجه گرفتم که دختر من از گریه کردن خوشش میاد منه بیچاره هم باید تحمل کنم برای درست شدن اخلاق دختر من همه دعا کنین مطلب این پستمم خیلی طولانی شد ببخشید اگه مختونو خوردم چشاتون درد نکنه که تا اینجا همراهم بودین خدانگهدار همگی

/ 3 نظر / 8 بازدید
روحی

ممم سلام چه تقارن جالبی، تاریخ تولد رو میگم سوال: برای این تقارن برنامه ریزی کرده بودین؟

ناهید

نطر های بنده نمیرسه چرا؟

ناهید

الناز جان نه هیچکدام از یادداشتهاتو حذف نکن همش به جای خود جالبند .نترس برا النا هم بعد بزرگ شدن جالب میشه تاثیر بد نمی گذاره.