یاد گذشته

سلام دوستان دلم میخواد یه خورده از خودم و گذشتم بنویسم شاید این پست یه خورده طولانی بشه ولی دوست دارم تا آخرش همرام باشین

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

گفته بودم که در سال ٨۵ ازدواج کردم اون موقع آبان ٨۵ بود که عقدیدم من امید و اصلا نمیشناختم همیشه تو نظرم این بود که مرد مورد علاقمو مثل قدیمیها با اصول خانوادگی انتخاب کنم زیاد اهل شلوغی دخترانه نبودم سرم تو لاک خودم بود تا اینکه اون مورد تو پاییز ٨۵ اتفاق افتاد تموم خواسته هامو تو امید دیدم بهش جواب مثبت دادم بعد عقدمون درست مثل دو کبوتر عاشق که انگار چندین ساله همدیگرو میشناختیم بودیم خوب بعد تشکیل زندگی بخاطر بعضی مشکلات مثل خیلی از خانواده ها شاید بگو مگو داشتیم ولی هیچ وقت امید از من نا امید نشد تا اینکه در بهار٨٧ تصمیم گرفتیم که زنگی یکنواخت دو نفره رو با آوردن یه فرشته کوچولو شیرینترش کنیم درست تو بهار بود که متوجه شدم دارم مادر میشم طبق خواستمون اما من خیلی ضعیف شده بودم با همکارام(معصومه - بهاره ) که خیلی صمیمی بودیم و تقریبا در تاریخهای مساوی ازدواج کرده بودیم سه تامونم مثل خواهر بودیم با هم شده بودیم مادر هیچ کس باورش نمیشد همه چی خوب پیش میرفت ویار های بدی که هر روز به هم گزارششو میدادیم با اون تلخیشون بازم به امید نه ماه بد خوشحال بودیم چه نقشه هایی که نمیکشیدیم تا اینکه بهاره گلی ما که ماشا الله نه یکی نه دو تا بلکه سه قلو داشت فهمید که نی نی هاشو از دست داده اونم تو چها ماهگی من که تو سه ماهگی بودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم این شد که کارم شده بود گریه کردن اون نگرانی به منم سرایت کرد و تصمیم گرفتم برم دکتر و یه سونوگرافی انجام بدم و ای دل غافل اونی که نباید میشد شد نی نی منم ضربان قلب نداشت منو بهاره دچار یه سرنوشت مشترک شدیم و با هم بستری عوضش جفتمونم همدرد هم شدیم ولی معصومه هنوز حامله بود دیدن اون به ما بیشتر عذاب میداد تا اینکه اون پسرشو به دنیا آورد خرداد ٨٧بود که جفتمونم کورتاژ کردیم من در همون سال بعد از کلی دلشکستگی دوباره متوجه شدم که برای الینا حامله هستم خیلی خوشحال بودم با پنج ماه ویار شدید دستو پنجه نرم کردم و تا اینکه ١٨ شهریور الینا به دنیا اومد تنها ویار نبود که اذییتم میکرد یاد شکست گذشته روم تاثیر بدی گذاشته بود میترسیدم الینارو هم از دست بدم اونقدر تو موخه مامانمو اطرافیان نق میزدم که اونام زله شوده بودن همه چی به خیر گذشت به قول مامان اونموقع که تو شیکمم بود یه درد الان که به دنیا اومده صد درد چون خیلی حساسم دیگه تصمیم گرفتم این حساسیت رو بزارم کنار فعلا که دارم میگذرونم الینا هم روز به روز بزرگتر میشه منم منتظر روزی هستم که با زبون شیرینش بهم بگه مامان و دستاشو بندازه دور گردم یعنی خدا اون روزا رو هم خواهم دید خوب دیگه طولانی شد ممنونم که همرام بودین یه بارم از خاطره زایمانم براتون مینویسم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

راستی تو لیست لینک دوستان بهاره عزیزم یه وبلاگ درست کرده بهش سر بزنین

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
ناهید

الناز اره وبلاگت قشنگ شده .دقت نکرده بودم .خیلی خوشگل شده.

سحر

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم هر چه هستی گذرا نیست هوایـــــــــــت، بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت... فقط آهسته بگو با دلم می مانی... سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .. اميدوارم هفته قشنگي رو پيش رو داشته باشي مهربون..[بغل][گل][بغل]

ساناز(مامان سلین)

اصلا هم طولانی ننوشتی لذت بردم خدا الینا رو برات حفظ کنه مدت زیادی نمونده تا به آرزوت برسی چند ماه دیگه هم صبر کنی بازوهای کوچولوی خوشگلش رو حلقه میکنه دور گردنت و با زبون کوشمولوی خوشگل شیرینش بهت میگه مامان و یه بوس کوچولوی گرم خوشمزه تقدیم تمام وجودت میکنه و اونوقت احساس می کنی که خوشبخت ترینی

اهورا

سلام این یکی دو دقیقه که تو وبلاگت سرک کشیدم لذت بردم... امیدوارم روز به روز پیشرفت کنیم... همه وبلاگ نویس های ایرانی! من و دوستام در حال طراحی یه سایتیم به نام پرشین لاک و معتقدیم که اولین بهترین و متفوت ترین سایت ایران خواهد بود... میتونی توش عضو بشی... به کمک اونایی که بتونن نیاز داریم. در ضمن اگه با حضورت وبلاگم رو گل بارون کنی خوشحال میشم.