خاطرات بد من

سلام دوستان

چند وقتی بود که نبودم اصلا کلا سر کارم نیومدم علتشم یه اتفاق بد بود که خدا این دردو به هیچ کس نشون نده

روز یکشنبه که از اداره برگشتم خونه همیشه من بودم که قیافه میگرفتم و ناراحت بودم ولی برعکس این بار مامان بود که ناراحت بود هر چی بهش میگفتیم بهش بر میخورد و هر چقدر میگفتیم چته میگفت نمیدونم حال ندارم مثل بچه ها بهونه گیری میکرد شب ساعت ۶ بود که تلفن زنگ زد مامانم با بچه ها بازی میکرد دختر خالم پشت تلفن بود بهم گفت یه چیزی میخوام بهت بگم اگه عکس العملی نشون ندی بگم وگرنه قطع کنم منم گفتم بگو ولی یه چیزی هوری ریخت تو دلم و نا خداگاه گفتم به خاله چیزی شده اونم گفت آره خاله گوهر مرده منو بگو که نمیدونستم چی کار کنم از یه طرفی اون پشت تلفن آروم حرف میزنه و میگه به مامانت نفهمون فقط زنگ بزن به بابات تا اون اروم اروم بهش بگه آخه قلب مامان من ناراحت بود نگو اونم نمیخواد به مامان خودش بفهمونه خاله گوهر من خاله بزرگمونه و بیچاره چندین سال بود که مریض بود و داعما قرص مصرف میکرد همیشه یه کیسه پر دارو از نوعهای مختلف یعنی هر دردی بگی داشت (مریضی قلب-فشار بالا-دیالیزم که میشد جفت کلیه هاش از کار افتاده بودن-قندم داشت به خودش انسولین تزریق میکرد )خلاصه همه چی در سن ۵٧ سالگی فوت کرد ما هممون بعد از فوت مادربزگمون اونو بزرگ خانواده میدونستیم و قبول اینکه دیگه پیشمون نیست برا هممون سخت بود خلاصه بابا اومد و قضیه رو خیلی اروم بهش گفت ولی مامان من مثل یه مرغی که تو قفس گیر کرده باشه این ور اونور میپرید و به خودش میزد بماند که چه اتفاقایی تو این چند روز پیش اومد حالا دیگه خاله عزیز ما پیشمون نیست و مامان من خیلی افسرده و ناراحته از همه عزیزانی که این وبلاگ و این متنو مطالعه میکنن خواهش میکنم برای شادی روح یک مادر زحمتکش و خسته رحمت بفرستین

بریم سراغ اداهای الینا خانوم جمعه و شنبه که تعطیل بودیم با دخترم و همسرم منزل تشریف داشتیم و الینا زیاد ازیت نکرد من این دو روزو از پسش بر اومدم و همشو مدیونه آهنگای مبایلم هستم .... بله عزیزان دختر من بد جوری از الان عشق ترانه داره و با آهنگا میخوابه و یا بازی میکنه برا هر کدوم از اداهاشم آهنگ مخصوص داره وقتی بازی میکنه یعنی همون(اقو وقو)کردناش ترانه قربونت برمو گوش میکنه و موقع خوابیدن همون آهنگه شبهای برره رو باید پشت سر هم بزاریم تا خانوم خوابش بره... تازه داشتم امیدوار میشدم که خانومی آروم شده و دیگه داره آدم میشه که دیروز بازم شروع کرد و یک ضرب گریه میکرد هر کاری کردم آروم نشد آخر سر لباسشو در آوردم و دیدم که ای دل غافل بیچاره زیر بغلاش پخته اونقدر به حالش گریه کردم که نگو بعد از رفع مشکلش خوابید ولی من کماکان گریه میکردم به بی عرضگی خودم نفرین میکردم که چرا باید براش این مشکل پیش بیاد و من توجهی بهش نکرده باشم این پستم مثل همیشه طولانی شد دست خودم نیست دوست دارم یک ضرب حرف بزنم شما به بزرگی خودتون ببخشید بای تابعد

 

/ 1 نظر / 72 بازدید
سجاد

الناز خانوم راستش من داستانای شمارو خیلی دوست دارم دوست دارم ببوسمت میشه اگه افتخاز میدین با من تماس بگیرینok 09168632113