خاطره زایمان

بخش زایمان خیلی وحشتناک بود دوست نداشتم اونجا برم ولی بخاطر گرفتن ضربان قلب رفتم چقدر این مراقبا بیشعورن منه بدبختو تو اون حال ول کرده بودنو رفته بودن بعدش عوضی اومده میگه خانوم این کاغذا الکی دارن میرن تو نمیتونی به ما بگی در حالی که من خیلی صداشون کرده بودم خلاصه یه بنده خدا اومدو بهم کمک کرد تا نیم ساعت کارش تموم بشه من ٢ ساعت بیشتر اونجا بودم بیچاره خواهرم که بیرون منتظرم بود و نگران خلاصه رفتیم و اون شبو با هزار مصیبت گذروندم چقدر سخت بود هم اتاقیامم تو شرایط من بودن تا صبح و ناله کردیم از درد و ترس صبح شد و خبر اینکه دکتر اومده رسید دیگه داشتم غش میکردم یعنی بزودی همه چی تموم میشه قبل از من هم اتاقیمو بردن بلافاصله بعد از اون منو حاضر کردن خدایا پاهام میلرزید دیگه همراهم کسی نبود تکو تنها نمیزاشتن کسی با من باشه همراها رو بیرون کردن حتی امیدو ندیدم تو بخش اتاق عمل این ور و اون ور میرفتم فقط دعا میکردم صدای گریه بچه هم اتاقیم بلند شد خوشحال شدم بهش حسودیم شد گفتم الانه منو صدا کنن بله اومدن دنبالم رفتم تو از بخت خوشم مسئول بیهوشی فامیل نزدیکمون بود باهام حرف میزدو میخندید ولی من تو خودم نبودم بهم میگفت میترسی میگفتم برای خودم نه فقط دلم واسه الینا شور میزنه

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

یه چیز جالبو خنده دار این بود که امپول بی حسی رو که زدن اصلا بی حس نشدم چند دقیقه ای صبر کردن ولی انگار نه انگار بهم که میگفتن پاهاتو تکون بده اونقدر پامو راحت بلند میکردم که کم مونده بود بزنم چشم دکترو کور کنم خلاصه تصمیم گرفتن که منو بیهوش کنن منم دوست نداشتم بیهوش بشم چون میدونستم بعد از بیداری حالت تهوع میگیرم داشتن باهام حرف میزدن که من دیگه نفهمیدم چی شد بهوش که اومدم صداهارو میشنیدم که میگفتن الناز پاشو ببین دخترت چقدر نازه عین خودته خواهرشوهرام مامانم امید پیشم بودن همشون من همه چی رو میفهمیدم فقط چشام باز نمیشد دستای امید تو دستم بود اونقدر خوشحال بود که نگو من اینو احساس میکردم تنها چیزی که در طول اون نه ماه میخواستم این بود که الینا رو تو بغل امید ببینم نا خوداگاه دستای امیدو میبوسیدم دست تک تک عزیزام نزدیکام تو دستم بود همه یه جوری شاد بودن الینارو آورده بودن من اونو نمیدیدم آخه کامل به هوش نبودم حالا دیگه خیالم راحت بود الینا رو که دیدم چقدر ناز بود یعنی این کوچولو بود که نه ماه پیش من بود یواش یواش دردام شروع شد ولی ناله نمیکردم چون دیگه الینا پیشم بود همه دوستش داشتن کار من فقط شده بود شیر دادن خیلی شکمو بود از همون اول قدرت مکشش بالا بود شبو تا صبح گریه کرد نزاشت چش رو هم بزاریم مامانم دیگه از پا افتاده بود برای اینکه مرخص بشم باید میتونست سر پا وایسم و راه برم مجبورن بلند شدم خدایا این چه دردی بود انگار یه وزنه به شکمم وصل کرده بودن امید شبو چند بار اومد بیمارستان دیگه همه عاسی شدن از دستش ولی طاقت نداشت دوست داشت منو الینا رو ببینه دیگه فرداش مرخص شدیم رفتیم خونه خودمون پدر شوهرم از دیدن ما ذوق کرده بود همه دور من جمع بودنو روز اول تو خونه ما افطار کردن حالا دیگه بعد از اون خاطراتی هست که نمیتونم اینجا ثبت کنم هیچ وقت از یادم نمیره و............. بی خیال انشاالله که خوندینو لذت بردین خسته نشدین

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

خدایا لذت شیرین مادر شدن رو به همه خانومای دنیا بچشون ...(آمین)...

نظر یادتون نره

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

جابه الناز .پس اینطور ،تو با این جونت چطور اینهمه درد ورنج و تحمل میکردی هان؟؟؟؟؟

ناهید

میبخشی ان کلمه اولی (جالبه )است

بابایی و مامانی رادین

سلام مامانی الینا جون امیدوارم که خوب و خوش باشید و الینا جون هم خوب و شاد باشه. ممنون که به وبلاگ رادین سر میزنید و براش کامنت میذارید. راستی شما خیلی با سلیقه هستید... وبلاگ قشنگی دارید. تبریک میگم!

بهاره د

چرا نمییای چت نگرانتم ؟اتفاقی افتاده.... آخه کجایی! اگه چتم روشن نبود برام تو وبلاگ پیام بزار چشم انتظارم نزاری [زودباش][منتظر]

سهیل

[گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل]....سلام....[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل].....دنیا سه اصل دارد....[گل][گل][قلب][گل][گل] ....[گل][گل][قلب][گل][گل].......خاطرات..........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..........[قلب][گل][گل][گل]................غم........[گل][گل][گل][قلب][گل][گل] ..............[قلب][گل][گل][گل] ...............عشق......[گل][گل][گل][قلب] [گل] ...................[گل][قلب][گل][گل]..........................[گل][گل][گل][گل][قلب][گل] [گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]......با اولی زندگی كن........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل]...دومی را بخاطر بسپار......[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].....سومی را تحمل كن.....[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][قلب][گل][گل].........موفق باشی........[گل][گل][قلب][گل][گل] [گل][گل].از حضور گرمت در خاطرات من متشکرم.[گل][گل]

ارغوان و کوچولوها

سلام سلااااااممممممم اولین باریه که میایم اینجا خعلی دخمل نازی دارید[قلب]اسمشم مثل خودش خعلی قشنگه. ببوسید فسقلی ناز رو[ماچ] خوشحال میشیم بیشتر باهم اشنا شیم[عینک]دوست داشتید پیش ما هم بیاید[ماچ]

قطره باران

سلام مامان الینا من هم یاد زایمان خودم افتادم ولی اصلا برای من خاطره خوبی نبود .راستی من هنوذ نتونستم عکس را تو وبلاگ قرار بدم .در ضمن می خواستم بگم قدر این روزا که کوچیکه بدون انقدر مامان مامان بگه که حسابی خسته شی . راستی یاسمین هم یه وبلا گ دار که داستنهایی که خودش میگه مینویسیم به نام badkonakeman.persianblog.ir [ماچ][لبخند][گل]

امین

سلام دوست عزيزم الينا به من هر سر بزن

عارف

سلام الينا جونم من مي‌خواستم خبر تو بگيرم اما نشد گفتم برات كلامي بنويسم تا وست مامان جونت بخونه / دختر خوشگلم ناز نازي چقد بلايي مامانت صورت نازنينتو چرا گذاشتي اينگونه خراب كنه به بابات شكايت كن باشه دخترم وقتي بزرگ شدي و خودت تو وبلاگت مي بيني چه بلايي مامانت به سرت آورده / اما ببخش چون امروز روز زنه و اين روز را به مامانت تبريك عرض ميكنم شكر خدا كه مامان خوبي داري واسه آينده البوم وبلاگ تدارك ديده خوشا به حالت گل [گل] باشي هميشه